تبليغاتX
در نیمه شب
  هدا

هدا ملقب به: جیگرو (دیگر: نخودچی)

 

امیرعلی

امیرعلی ملقب به: جوجولو (دیگر: فندق ، پسر مهربون ، عشقولک بابا)

 

مریم

مریم سادات ملقب به: جغلو (دیگر: بره تو دلی، خرسک ، پشمک ، قلنبه)

 

این ها عشق های ما هستند! کوچولوهای معصوم و دوست داشتنی!

 

علی و مریم که هنوز کوچیک هستند(9 ماهه و 7 ماهه) ولی هدا(2 سال و 8 ماه) که حرف میزنه و میفهمه... بیشتر معصومیتش رو نشون میده... وقتی از یه کاریش عصبانی میشم و دعواش میکنم جیگرم براش کباب میشه... انقدر معصومه که نگو... انقدر پاکه که اگه خاله کوچیکش دعواش کنه هم باز با بغض میگه: خاله مرضی دعوا نکن... به نظر من کسی که بچه دار میشه اگه تا حدی که میتونه به بچه محبت نکنه در حقش ظلم کرده... آخه این فرشته ها نمیدونن که توی چه دنیایی اومدن...

 بهشون نگاه کنید! ببینید چقدر بی پناهن! چقدر گناه دارن!...

 

 

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 3:22 قبل از ظهر |

این حرفش رو هیچوقت یادم نمیره: "مثل اینکه از بازی با احساسات من لذت میبرین"

مثل پتکی بود تو مغزم.... واااااااااااای که چقدر سخته .....

 میگفت : "ادمی که میزنه تو تصادف یکی رو ناقص العضو میکنه تا آخر عمر خودشو مدیونش میدونه.... فکر کن به من زدی...."

داره حقیقت پیدا میکنه... انگار باید تا آخر عمر عذاب بکشم...

تا حالا عذاب وجدان داشتی؟

چقدر عذاب میکشیدی؟ زیاد یا کم؟ میتونی بگی چقدر بود؟.... اصلاً بگو چه مدت طول کشید؟ یه ساعت؟ دو ساعت؟ یه روز؟ یه هفته؟

خییییلی ی ی ی ی ی ی ی سخته که آدم ماه ها تو عذاب باشه و مطمئن باشه که حالا حالا ها دست از سرش بر نداره...

 

تقریباً داشت همه چیز یادم میرفت اما یه اتفاق باعث شد دوباره مثل اولش بیاد تو ذهنم...

 

دیروز مامان با خواستگار تلفنی صحبت میکرد... من داشتم گوش میدادم.... اما برخلاف تصور مامان ، من اصلاً خوشحال نبودم.... تحملش سخته که آدم زندگیش رو بدون اینکه آمادگی داشته باشه  دودستی در اختیار یه غریبه بذاره... همه حرف هایی که مامان پشت تلفن میزد رو من بارها وقتی واسه خواهرها خواستگار میومد شنیده بودم.... اما ایندفعه نوبت خودمه... سعی کردم تصور کنم که من از این خواستگار خوشم اومده... یهوهمه اتفاقای پارسال اومد جلوی چشمم...

 

حالا بهم ثابت شده که حتی صحبت از ازدواج، مثل ورق زدن یکی از صفحات دفتر خاطرات اتفاقای پارساله... تا قبل از ماجرای تلفن دیروز راحت بودم اما الان بیشتر به ازدواج فکر کردن همانا و به یاد آوردن ماجرای پارسال همانا....

 

دلم به این خوش بود که روزی میرسه که آمادگی پیدا میکنم و ازدواج میکنم و همه چی تموم میشه اما انگار از این خبرا نیست...

 

پس من چطور باید خلاص شم؟؟؟

 

 یعنی یه روز میرسه که یه نفر با من همچین کاری میکنه؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 3:16 قبل از ظهر |

 

زندگی میگذرد...

        عمر

        به هر سو نظری اندازد

 

پی دستی

پی یاری

        که نگه داردش از رفتن اجباری راهی!

 

خواسته

         ناخواسته

                    خواه دل در گروی داشته یا ناداشته

                                    

                                    میبردش

                                        میکندش از ریشه!


مناسبت این شعر دیدن مرگ اطرافیانه... اما الان فقط چون حس کردم زندگی یه مسیر اجباری داره که توش دخالت نداریم یاد این شعر افتادم...

 

+ نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |
دنبال من نگردید چون توی عکس نیستم!!!

حیف شد... دیر رسیدم... مگه دانشگاه چند بار پنجاه ساله میشه؟!

بچه های ورودی هشتاد و پنج بعد از هشتاد و سه ای ها و چهاری ها جلوی دانشکده عکس یادگاری گرفتند:یادگاری هشتادوپنجی ها

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 8:28 بعد از ظهر |

به یاد او که نمیدانم کیست... یا چیست...

 

الان دانشگاهم.

 امروز از صبح حس خوبی دارم، حس و حال دوران کودکی... مسیر خانه تا دانشگاه هوا و محیط حس دوران دبستانم را القا میکرد... حتی وقتی وارد دانشگاه شدم، در و دیوار و ساختمان هایش من را یاد دورانی انداخت که با پدر یا خواهر بزرگترم به اینجا می آمدم! . این حس توام بود با یک غصه سنگین و مبهم روی دلم...

الان کسی را دیدم که من را یاد تمام خوبی های دنیا می اندازد.

میدانم که او در القای این حس، فقط وسیله است.

میدانم که من پا در هوا هستم.

میدانم که روزی همه چیز را میفهمم.

 

اما نمیدانم که آن روز پیش از مرگ است یا پس از آن...

 

+ نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |

لاله های باغ را با خدعه پرپر میکنند

چون بگویم جایشان خرزهره در بر میکنند

 

هرکه سالوسی نفرماید تو گویی کافر است                   

آتش نمرود را بر او میسر میکنند

 

سرو ها را یک به یک از ریشه ها بر میکنند               

خار و خس را در میان باغ، زیور میکنند

 

عمروعاصان آیه ها را بر علم ها میکشند                    

مردم نادان ابوموسی به منبر میکنند

 

دشمنان نور شمس و یاوران تیره بین                         

خنده های جغد را تا صبح از بر میکنند

 

آآه از این مردم نادان و بدتر ناسپاس                          

ریگ های سفله را با در برابر میکنند

 

عاشقان روح حق اینک که تنها گشته اند                     

رحلت خورشید را گویی که باور میکنند

 

بهزاد بهنام


 

چقدر بیت آخرش جیگر آدم رو میسوزونه

+ نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 1:3 قبل از ظهر |

انکار معارف الهی و جلوه های رحمانی را برای خود مقامی محسوب نکنیم و به آن افتخار نکنیم که تا ابد محبوس در چاه خودخواهی و خود بینی شویم...

-امام خمینی(ره)-

 

چند روز پیش که این جمله رو دیدم حسابی جذبش شدم احساس کردم که مخاطبش منم!

+ نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 0:52 قبل از ظهر |

حالم از خودم بهم میخوره... خاک تو سرم... حقته بمیری... نه... قبلش زجر بکشی... آخه مگه من به چی فکر میکردم؟... مسئله همینجاست که به چیزی فکر نمیکردی... اصلاً فکر نمیکردی... خودت نمی فهمی چی میگی...

 

از زن بودن متنفرم... کاش مرده بودم... کاش اصلاً نبودم... کاش بدنیا نمیومدم... همونجا پیش خدا جام خوب بود

اي واااااااااااای........... حالا چیکار کنم.... چی کار میتونم بکنم اصلاً؟ ببینم تو آدمی که حالا بخوای کاری بکنی؟!

 


سلام

نترسید این متن مال الان نیست... اما مال خیلی دور هم نیست، مال همین چند هفته قبله، زمانی که من بالاخره تصمیم گرفتم سنگدل باشم و زندگی یک نفر رو براش عذاب آور بکنم... نمیخوام الان چیزی بگم فقط میخوام اینجا رو "تا آخر" بخونید و نظرتون رو درموردش بگید.

+ نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |
×× الکییییییییییییییییییییییییییییی ××

آقا شرمنده از این پست!! به خاطر کامنتاش حذفش نکردم ولی قصد نداشتم همچین پستی بذارم واقعییتش میخواستم از تکنولوژی RSS سر در بیارم که یه پست الکی گذاشتم... شرمنده!!

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
خیلی خیلی خوشحالم که به اردوی اصفهان نرفتم...!!
+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 2:58 بعد از ظهر |