این حرفش رو هیچوقت یادم نمیره: "مثل اینکه از بازی با احساسات من لذت میبرین"
مثل پتکی بود تو مغزم.... واااااااااااای که چقدر سخته .....
میگفت : "ادمی که میزنه تو تصادف یکی رو ناقص العضو میکنه تا آخر عمر خودشو مدیونش میدونه.... فکر کن به من زدی...."
داره حقیقت پیدا میکنه... انگار باید تا آخر عمر عذاب بکشم...
تا حالا عذاب وجدان داشتی؟
چقدر عذاب میکشیدی؟ زیاد یا کم؟ میتونی بگی چقدر بود؟.... اصلاً بگو چه مدت طول کشید؟ یه ساعت؟ دو ساعت؟ یه روز؟ یه هفته؟
خییییلی ی ی ی ی ی ی ی سخته که آدم ماه ها تو عذاب باشه و مطمئن باشه که حالا حالا ها دست از سرش بر نداره...
تقریباً داشت همه چیز یادم میرفت اما یه اتفاق باعث شد دوباره مثل اولش بیاد تو ذهنم...
دیروز مامان با خواستگار تلفنی صحبت میکرد... من داشتم گوش میدادم.... اما برخلاف تصور مامان ، من اصلاً خوشحال نبودم.... تحملش سخته که آدم زندگیش رو بدون اینکه آمادگی داشته باشه دودستی در اختیار یه غریبه بذاره... همه حرف هایی که مامان پشت تلفن میزد رو من بارها وقتی واسه خواهرها خواستگار میومد شنیده بودم.... اما ایندفعه نوبت خودمه... سعی کردم تصور کنم که من از این خواستگار خوشم اومده... یهوهمه اتفاقای پارسال اومد جلوی چشمم...
حالا بهم ثابت شده که حتی صحبت از ازدواج، مثل ورق زدن یکی از صفحات دفتر خاطرات اتفاقای پارساله... تا قبل از ماجرای تلفن دیروز راحت بودم اما الان بیشتر به ازدواج فکر کردن همانا و به یاد آوردن ماجرای پارسال همانا....
دلم به این خوش بود که روزی میرسه که آمادگی پیدا میکنم و ازدواج میکنم و همه چی تموم میشه اما انگار از این خبرا نیست...
پس من چطور باید خلاص شم؟؟؟
یعنی یه روز میرسه که یه نفر با من همچین کاری میکنه؟؟
+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت
3:16 قبل از ظهر |